سحر

شعر ۴ نظرات »

به فراموشی سپردی عشقمو، ای عشق سوزان
ساده در ذهن تو گم شده، این دل بی در و درمان
شد بهارم سرد و بی روح، نه یه نوری، نه صدایی
نه چراغی مونده بی تو، زیر آوار زمستان
زخم غم خونه گرفته، توی ویرونه ی قلبم
تو رو می خواد این هوای، سمی بی باد و باران
سایه ای کو، نور رفته، از هوای برهوتم
ای تولد تن من، مونده دل بی سر و سامان
قطره قطره ی وجودم، می چکه بر گور لحظه
مثله دل مردگی برگ، توی فصل برگ ریزان
دست تو پناه دست بی پناه و بی کسم بود
رفتی و قلبم فرو ریخت، با هجوم تیر طوفان
ای سحر بازا که بازم، باز شم تا مرز فردا
ای سحر بیا که مونده ام، توی این شام غریبان

موج نگاهت

شعر نظری نیست »

موج نگاهت می برد مرا به ساحل بقا
به اوج خود رو دیدن و گذشتن از آینه ها
پر از نوای خواهش است، جزیره ی ساکت و دور
برای با تو ما شدن، پیوند شب به ماه و نور
پر از تبسم شده یاس، ز ریزش شبنم تو
درد ستاره سوخت از، افسانه ی مرهم تو
سوسن و نسترن پُرند، ز نرمی هوای تو
سوخت شقایق شعله زد، از تب بوسه های تو
غزل غزل ترانه شد، پروانه از نگاه تو
شعله کشید شمع و مرد، از سوز و ساز آه تو
عطر تو، عطر گل سرخ، بوی شکفتن بهار
چون کوهساران پر غرور، چون چشمه ساران بی قرار
من را ز خود آکنده کن، لبریز کن از تازگی
در من بجوش، بر من ببار، تا مرز عشق و زندگی
این واژه ها کی می دهند بوی بهار روی تو؟
کی می رسد یلدا به آن، یلدایی گیسوی تو؟

اجازه

شعر نظری نیست »

باز خیال داغدارم، راه بی خیالی طی کرد
باز هوای انتظارم، منو گم کرد از غم و درد
باز امید تازه دارم، به تو و به تو رسیدن
یه بغل اجازه دارم، واسه چشم تو رو دیدن
باز می خونم از نگاهت، ای همه شعر، همه آواز
باز می رقصم زیر پاهات، زیر اون یه عالمه ناز
باز منم تشنه و سیراب، غرق در دریای لبهات
باز منم عاشق عشقو، باز منم مدیون چشمات
باز نگام کن تا بمیرم، از خجالت، از نگاهت
دستاتو می خوان بگیرن، این دو دست بی لیاقت
باز فدایی تو میشه، این فدایی شب تار
باز می گیره جون دوباره، این دل فقیر و بیمار
باز دوباره، باز دوباره، دل خسته بیقراره
باز تن سرد و شکسته ام، توی دستت نو بهاره
باز ستاره ام درخشید، در شب شکست فانوس
رنگ بی کسی رو دزدید، از دل غریب و مأیوس

معنای عشق

شعر نظری نیست »

بشوی سکوتت را بشوی، در رودخانه ی صدا
بکش فریاد آزادی، بکش تصویری شاد و بی عذا
پاشو شکستگی بده، بروی افتادگی بسه
نمون در این هوای خشم، که این اطاقک قفسه
نخند به این سقوط سخت، نخند به این خمیدگی
بکش حیات مرده رو، بزار بمونه زندگی
روشن شو از حریق تن، پرپر کن امشب این شبو
از ریشه بکن خفتو، این ریش و نیش عقربو
بهاران خون و شمشیره، همینه رسم این پرده
کدوم لاله به تعبیره، شکستن دل رو خوش کرده
سکوت بی دلان مرگ است، بزن فریاد عشق آلود
بگو عشق است دنیا رو، کجا معنای عشق خون بود

دوستت دارم

شعر, غم نامه نظری نیست »

از غم نبودن تو چه سرایم؟ چه نویسم؟
چه بگویم از غم بی تو نشستن؟
چه کنم از غم عشقت؟ چه کنم؟
می توانم ماتم داشته باشم.
می توانم اشک ریزم تا همیشه.
می توانم داغ باشم، از غم یخ زده دل.
می توانم با نگاهت آب گردم.
از غم بی اختیار تکرار گردم.
می توانم خواب چشماتو ببینم.
می توانم گل سرخی واسه گریه هات بچینم.
شبنمی باید بسازیم.
چه کنم درخم زلفت گیر کردم.
از میان دام گیسوی عزیزت نرمیدم، پای بستم.
از بد نگاهیت میمیرم، دل پاک و معصوم.
از کنارت بودن و پیشت نبودن، می رنجم، میمیرم.
از بی اعتناییهای بی غبارت کینه ای در دل نیست، بانو.
یک روز با هم پرواز می کنیم، شاپرک.
من مست گشته ام از عطر نفسهایت. از من دور مشو.
نفست را از من دریغ مکن جانا. دریغ مکن، جانا.
از روزنه های ریز شب صدای پلاسیدگی می آید. دور از تو، بی تو.
بیا تا جوانه کنم، تازه شوم.
ای ساده نگاه، تا آن زمان که باشی، می خوانمت.
گر نباشی کیست که تو را آواز کند، غزل بانو؟ کیست؟
کیست که نمیرد گر نباشی؟
سیاه سپید پوشش، این واژه ها همه برای توست.
بهشت من، من از تو آغاز گشتم و می خواهم که با تو پایان گردم.
با من محرم باش.
بگذار لبهایت را لمس کنم، با اینکه بارها اینکار را در رویاهایم کرده ام.
بگذار در سبزه زار گیسوانت گم شوم، ناپیدا.
بگذار ببوسم چشمان مهتابی ات را.
بگذار نوازشت کنم.
پا بر روی چشمانم بگذار، ولی قلبم را در زیر پای مهربانت له مکن.
آنگاه که شناختمت، خود را ناشناس دانستم و دور از خود.
گرچه سالها پیشم بودی و من تو را نمی فهمیدم.
حال پیشم بیا تا خود را بدانم، بیا تا مرز آینه را بشکنیم، آیینه من.
با خنده هایت شاد می شوم، روی گردان.
ای ستاره ی زمینی من، فدای نور دورت.
ای جامه یاس. ای همه راز.
ای صاحب مرگ پنهان من.
ای بی پایان من.
آبشار ترانه ی من.
در نبودنت جاری هستم. نور من باش، در سایه سار سردم.
خورشید من. خدای من.
دیگر پوسیده ام بی تو.
بارها بهانه شد که بگویم دوستت دارم.
اگر چه می دانی، اگر چه همه می دانند.
حال می گویم. دوستت دارم مهربان ترین. دوستت دارم.
تو هم بگو، گویی که بسیار از چشمانت شنیده ام.
تو هم بگو، تن ناز.
نفسم تو را می خواهد و نفست را.
تو را آغوش می کند، تو را.
دستم را بگیر، دستت را به من بده، ای که د راندوهم شریک بوده ای.
تو را می خوانم، و این را می دانم که از من جدا خواهی ماند. زیبا.
دوستت دارم. دوستت دارم.

دوستت دارم ای مهربان، ای همه تن، ای همه جان
دوستت دارم من تا ابد، ای همه ی روح و روان
دوستت دارم ای نازنین، ای تو همیشه بهترین
دوستت دارم، بی اختیار، ای از همه تو سرترین

می خوانمت ای آشنا، با من تویی اما جدا
می خوانمت از هر چه هست، از قلب تو، از قلب ما
می خوانمت شعر و غزل، تو پاک رو، من مبتذل
می خوانمت ای رقص نو، ای همه ی خوبی عمل

می بویمت ای عطر ناب، ای همه آرامش آب
می بویمت ای گل بهار، ای تو حقیقت سراب
می بویمت ای یاس من، ای یار با احساس من
می بویمت نیلوفرم، ای شیشه ای، الماس من

می بوسمت ای آفتاب، ای داغ تر، بی مرداب
می بوسمت گرماگرم، ای طرح خوب مهتاب
می بوسمت آغازم، ای که به تو می نازم
می بوسمت شیرینم، ای همه ی آوازم

نازت کنم نازکترک، ای همه روح شاپرک
نازت کنم محبوب من، ای از همه عاشقترک
نازت کنم یارایی ام، ای تو همه دارایی ام
نازت کنم، نازت کنم، ای عشقک رویایی ام

می دانمت ای بی گناه، ای همه خورشید همه ماه
می دانمت ای ساده دل، ای همه خوشبختی راه
می دانمت تو صادقی، همچون فرشته عاشقی
می دانمت دانایی ام، تو چون گل شقایقی

می بالمت طرح خدا، ای هستی بی انتها
می بالمت بالاترین، ای عادت سبز صدا
می بالمت اطلسی، تو به چه کس می رسی؟
کی غیر من عاشق، به من بگو چه کسی؟

بی دلا

دو بیتی, شعر نظری نیست »

بی دلا آروم شده طوفانی دریای تو
بی دلا خاموش شد روشنی چشمای تو
بی چراغ، هم بی خود، هم بی سایه ای
بی دلا، فریاد کن، عشق است همه دنیای تو

برمودا

شعر نظری نیست »

در این دلتای غم گرا، این انعکاس غصه ها
گوری دوباره زنده شد، این بار به اسم برمودا
این بار غم و کاغذ قلم، بدجور نعره می کشند
خیس از هوای گریه اند، تک به تک قافیه ها
بی وقفه ضجه می زنند، ابیات روح و جسم من
از فهم سر بسته ی این ایهامها، کنایه ها
در این سه ضلع ممتنع، مثل همیشه جاری ام
خیس از هجوم عطسه ی بی پرده ی آرایه ها

یاد

دو بیتی, شعر ۷ نظرات »

من این رویای زیبا را، به چشمای تو مدیونم
من این شعر طراوت را، با لبهای تو می خونم
منو گلریز کرد جانا، هوای بوسه های تو
اگه میری، به یادم باش، منم یاد تو می مونم

خدا خوابه

شعر ۲ نظرات »

نزن فریاد، خدا خوابه
نپرس از من، چرا خوابه
ببین تمام دنیارو
نه اینجا، همه جا خوابه
خدا دو چشمشو بسته
خدا از ما شده خسته
نگرد دنبال درگاهش
که در به روی ما بسته
بخواب آروم، خدایی کن
با غمها همنوایی کن
خدایا، این چه رسمیه
قضاوت را خدایی کن

باران شب

شعر نظری نیست »

باران هنوز می بارد
تن را بشوی
چتر را ببند
رود را ببین
سیب را بچین
شک را بکش
لب را بخند
تن را برقص
آغاز کن مستی خود، آواز کن هستی خود
باران هنوز می بارد
ستاره چکه می کند، از آن سیاه با شکوه
غزل به ساز می رسد، به جلوه های ناز خود
آه نوازشگر شب، خیس از صدای بارش است
پر از طنین آشتی، پر از نوای دلخوشی
باران هنوز می بارد
چکه به چکه، خط به خط
از آن صعود لایزال، به این سقوط بی وصال
بر گل، چراغ می دمد
نوری به رنگ تازگی، شبنم برای زندگی
باران هنوز می بارد
رش در هوای کوهسار، بوی صداقت می دهد
با این شکفتن عاقبت، من را خجالت می دهد
او بوی یار می دهد، او بهترین نوازش است
من خیس از خود گذشته ام، از شاهکار آسمان
سر ریز میشم از غزل، از گامهای عاشقی در وقت خیس امتحان
باران هنوز می بارد
می شوید عکس ماه را، در حوض بی مقدار جام
می ریزد از آن دنج دور، عطر ستاره بر جهان
خود طراوت است و بس
بوی بهار می دهد
بهار سبز راستی
برخیز وقت زندگی است
وقت شمردن سرود
هنگامه ی سازندگی است
برخیز وقت زندگی است
باران هنوز می بارد
باران هنوز می بارد
باران شب

۱۳۹۰ دلنوشتهای من. wordpress themes .